زين الدين محمود واصفى

226

بدايع الوقايع ( فارسى )

به مرگ بلبل مسكين چمن ماتمسرا گشته * كه گل با جامهء چاكست و نيلىپوش سوسن هم ترا بر درگه ايزد چه‌قدر اى واصفى بارى * كه پيش بت ندارى بار و در دير برهمن هم * * * خسرو راست درآ اى شاخ گل خندان و مجلس را گلستان كن * به گفت تلخ چون مى عاشقان را مست و غلطان كن مگو « 1 » پيراهن زيبائى « * » آمد چست « 2 » بر يوسف * تو هم بشناس خود را و يكى سر در گريبان كن فراوان بت پرستيدم به محراب نماز اكنون * به محراب دو ابروى خودم از سر مسلمان كن برون‌آ اى « 3 » سواد ديده چون ابر سيه و آنگه * به گرما سايه بر بالاى آن سرو خرامان كن منه بر آينه آن روى و گر مىنهى « * * » بارى * بسوز اين‌جان كم بخت مرا خاكستر آن كن طبيبا درد من دارد نهفته در دلم كارى * تو دردى را كه بىكار است رو مشغول درمان كن پس از مردن منه تابوت من در گوشهء مجلس * ببر آن هيمه را در كار آتشگاه گبران كن

--> ( 1 ) - P : مگر ( 2 ) - B ، B 2 ، P : چيست ( 3 ) - T : برون آى و ( * ) س 9 مگو پيراهن زيباى ( * * ) س 15 : كذا . شايد : روى را ور مىنهى